سيد محمد باقر برقعى

3153

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

معراج امل را به عمل سير نموده * ناممكن دوران بكشيده‌ست به امكان بشكافت درون و دل هر ذرّه به تدبير * بگرفت از آن ذرّه بسى مهر درخشان تابيد به هم موج به باريكى يك موى * وان موى چو شمشير فروكرد به سندان جام جمى آورد به هر خانه ز علمش * جام جم اگر بود چو افسانه به دوران از مغز گرفت بهره بدانسان كه كرامات * بخشيد به هر بىخبر از عالم عرفان يعنى كه به هر لحظه هرآن كس كه بخواهد * از هند رود جانب ژاپون و لهستان يا آنكه ز لاهور و ز قفقاز و ز تهران * هم‌صحبت ياران شود اندر عربستان چون خضر بپويد به دمى مغرب و مشرق * حاضر شودش هرچه بخواهد چو سليمان هر نكته كه گفتم ز كرامات بشر من * سهل است اگر زر بودش نقد و فراوان زر است كه از زال زنى خسته تواند * سازد به جهان شير يل و رستم دستان زر است كه همتاى كند سفله گدايى * با حاتم طايى و كى و قيصر و خاقان زر است كه از گردش ايّام كند گاه * روباه نزارى فلك خطهء شيران زر است كه آرد به سراپردهء منعم * اقليدس و سقراط ، ارشميدس و لقمان هرچند كه گفتند و نبشتند ز اسلاف * علم است بشر را به جهان گوهر تابان گيرم به تو فرزند دروغ است و فريب است * علم است سبب رامش جان بهر نعيمان عالم كه پى كشف تو و طرح نوينش * در شعله كشد عمر و جوانيش به بطلان سود و ثمر كشف بدائع نبرد خويش * بهره‌اش دگران را بود او را همه خسران بخت‌بلند در سينه دلى دارم و آن نيز نژند است * پژمردهء جور تو و آزردهء پند است گيسوى سياهت كه همه پرخم و چين است * در هر خم آن صددل ديوانه به بند است از طرز نگاهت كه به پا مىكند آشوب * در مجمرهء سينه ، دلم همچو سپند است دشنام اگر مىدهى از لعل شكرخند * شيرين به مذاق من دلداده چو قند است گلزار سراپاى تو ، اى ماه خلاصه * چو دسته‌گلى ، از گل زيباى هلند است تا سايهء بالاى بلندت به سر افتاد * گويند حريفان كه مرا بخت بلند است گويند كه انگيزهء لطفى و صفايى * چون شد كه « مجيد » از تو دل افكار نژند است